تبلیغات
شهرستان سردشت.-.-.سردشت90 - کاش 7تیر بوی غذای سوخته نمی آمد
قالب وبلاگ قالب وبلاگ

شهرستان سردشت.-.-.سردشت90
 
اخبارسردشت،تصاویرسردشت،مشکلات سردشت،کورد،زبان کردی

به وبلاگ من خوش آمدید
 
تاریخ 1391/04/30 توسط خبرگزاری sardasht90

کاش 7تیر بوی غذای سوخته نمی آمد

  kqvz2lre6z8drpmugij9.jpg

خالق محمدپوری

کارشناس مدیریت بازرگانی      


_گاهی میگم کاش تیری نداشتیم7تیری را نمی داشتیم اما مگر می شود 7تیر را نداشته باشیم.کاش لااقل7تیر1366 نمی آمدیعنی فردای آن روز نمی آمد یعنی آنروزهم شب می بود. آن بوی غریب به مشام کودکان روی گهواره نمی رسید آن بوی ناآشنا به مشام مادرانی که در کنارفرزندانشان لالایی می خواندند نمی رسید.مادری که انتظارپایین آمدن کودک را از روی گهواره میکشد وبرایش آرزوهایی درسر دارد.کاش آن روز را نمی دیدیم که کودک اجباراُ پستان مادر را رها کند وبه جای آن بویی را وارد سینه اش کند که در واقع بوی مرگ است.آری مرگ،آخر مرگ به چه دلیلی؟من که داشتم شیر مامان را می خوردم.من که روی گهواره ام لالای مامان را گوش می دادم .من که داشتم با زندگی نازندگی ام سر می کردم.که شب و روز فقط مدتی فرصت می کردم روی گهواره ام باشم جای من اینجاست،جای من روی کول مادرم نیست ره من این نیست که هر روز صبح ازترس جانگیرکوچولو(گلوله بد جنس) و کوچکتر از خودم هر روز روی دوش مادر سوار و به کوهها پناه برم.من خدا رادارم جان من را خدا داده وجان من را خدا از من میگیرد.پس چرا هر روز به کوهها پناه برم کوهها که خدا نیستند.جای من گهواره ام است.من گهواره ام را میخواهم من دوست دارم از گهواره ام پایین نیایم،پس خدایا گهواره ام را از من مگیر.چه شیرین است اندک خواب در گهواره.تازه از ترس جانگیر کوچولو که طبق معمول به کوهها پناه برده بودیم برگشتیم .خسته ام،تمام روز را روی دوش مادر بودم.آه مادر چه لفظ زیبایی (مادر).هوا تاریک شده است در امانیم. جانگیر کوچولو ما را پیدا نمی کند.اخر هوا تاریک است و ما هم چراغ را روشن نمی کنیم.پس مدتی در امانیم از دست جانگیر کوچولوی بدجنس.امشب هم میخوابم من در گهواره و مادر در کنار گهواره.خسته ام شیر نمی خورم آخرخواب از شیر مادر گوارا تر است لااقل امشب که این طور است.فردا 7 تیر است.آه چه خواب شیرینی. اما نمی دانم چرا احساس عجیبی دارم.امشب فرشته های شب من غمگینند نمی دانم چرا؟فرشته ها با من قهرند نمی دانم چرا؟همه گوشه گیر و گریان،نمی دانم چرا؟عصبی شدم از دست فرشته هام ناگهان بر سرشان فریادی کشیدم:چه اتفاقی افتاده چرا کسی حرفی نمی زند گریه برای چیست؟مگرقراراست قیامت بیاید؟.یکی برخواست و گفت سرورم شیون ما برای هفت تیر توست،برای فردای تو میگرییم وبس.سپس از روئیایم بیرون رفت ودیگر فرشته ها هم به دنبال او.فریادزدم فرشته ها فرشته هااااااا  آما کو گوش شنوا.کسی جوابم را نداد.ناگهان از خواب پریدم و هوس لالایی مادر به سرم زد هنوز نقی از دهن خارج نشد که مادر شروع بکار شد لا لا لا ....  . اخر من و مادرم خوب زبان همدیگر را می فهمیم قبل از نق زدن شروع به کار می شود.با خود فکر کردم مگر فردا قرار است چه اتفاقی بیفتد که همه فرشته هام پریشانند؟!؟ آری فهمیدم لابد فردا جانگیرکوچولودر کوهها پرسه می زند وقرار است آنجا مارا پیدا کند اما این که کاری ندارد خوب فردا ما در شهر می مانیم بگذار آنقدر آنجا دنبال مابگردد تا جان دهد ؟فردا در شهرمان سردشت می مانیم.اماخدایا چرا امشب من هم همانند فرشته هام عوض شده ام؟حواسم سر جایش نیست؟

_صبح است و مادر خود را آماده میکند برای رفتن به کوه.اما من نمیگذارم چون جان من و مادر در خطر است.تا مادر من را برمی داشت گریه میکردم و مجبور می شد من را روی گهواره ام تکان ندهد.نیم ساعتی با هم کلنجار رفتیم آخرش عصبانی شدو من را رها کرد وگفت امروز مریضی ناخوش احوالی اینجا می مانیم.پس نقشه ام عملی شد.سر جانگیرکوچولو را کلاه گذاشتیم جانگیر کوچولو امروز در دره ها جان می دهد.چه خوش خبری.

_بعد از ظهر است خیر عصر است.مهم نیست چه وقت است.صدایی می آید صدایی سهمگین آری،صدای جانگیر کوچولو می آید واااااااای خدای من جانگیر کوچولو که باید امروزدر کوهها باشد اینجا چه میکند؟؟پس من اشتباه کردم.آری صدایش در تمام کوچه های شهر می آید در اکثر کوچه ها پرسه زدو جان چندین تن را گرفت ورفت.اما من را پیدا نکرد من و مادرم را.پس ما زنده ایم.پس هاهاهاها.... که ما زنده ایم.جانگیرکوچولو براستی توخنگی نتوانستی ما راپیدا کنی.پس نفس راحتی را میکشم.نفسی عمیق ،عمیق تر از چاههای عمیق باغداران.اما نفس بدی بود بوی هوای پاک سردشت نبود بوی هوای تصفیه شده ی بلوط های سردشت نیست بوی نا آشنایی می آید.یعنی این بوی چیست؟

_آهااااان فهمیدم بوی چیست؟لابد مادرم برای خودغذا پخته وغذا روی اجاق است اما رفته لباسهای من را بشوید وغذایش سوخته پس بوی غذای سوخته می آید.بیچاره مادر،این همه زحمت می کشی و غذایت هم می سوزد به خاطر من اما فردا که از گهواره پایین آمدم .....  .مادرم شرمنده ام.اما سابقه نداشته غذای مادر من بسوزد.پس موضوع چیست؟ فرشته های شب من هم که آمدند.اما فرشته های شب من اینجا چه می کنند؟الان که روز است.یا شاید امروزشب است؟اماچرا باز هم گریه می کنند؟بازهم گریه.بازهم ازدستشان ناراحت شدم.بازهم فریاد کشیدم:چرا گریه می کنید؟اما این بار جواب دیگری به من دادند.در جواب گفتند: برای امروزتو می گرییم،برای بوی سوخته ی غذاگریه می کنیم .برای بوی نا آشنای امروزی برای بوی خردل.برای هفت تیرسیاه.یکهو نفسم گرفته شد احساس سرگیجه می کردم احساسی که تا امروز آن را تجربه نکرده بودم.مادرم پریشان احوال وارد اتاق شدو کنار گهواره افتاد.سپس به زحمت در کنار من نشست وضعیت اون بدتر از من بود.گفت فرزندم:چه شده ؟از فرشته هایت بپرس چه اتفاقی دارد می افتد.مدتی همدیگر را نگه کردیم بعد من را در آغوش گرفت وبازهم خواست به کوهها برود.آری فهمیدیم موضوع چیست.این که پرسیدن ندارد.مسئله مسئله مرگ است.مرگ.چه کلمه ترسناکی.ترسناک برای من برای کودک زگهواره.آخر قبل از مرگ کارهایی دارم می خواهم غذایی را برای مادرم درست کنم اما قول می دهم که نمی گذارم بسوزد.آنهم قول مردونه.می خواهم از گهواره پایین بیایم و تا گور دانش بجویم.مثل کودکانی که فرشته هام برایم تعریف کرده بودند.آخرآنها میگفتند در جایی از همین دنیا کودکانی هستند که روزها هم مثل شب ها در خانه هایشان هستند و جانگیر کوچولو با آنها کاری ندارد. من که زیاد باور نکردم اما شایدهم درست باشد.

آری هردو مطمئن شدیم که رودر روی مرگ هستیم.اما چه جور مرگی این مهم است.مرگ با بویی نا آشنا.از کوههایی که جان مرا نجات ندادند بدم می آید چون آنها خدانبودند.مرگ با بوی غذای سوخته ای که غذای مادرم هم نبود.از این بو بدم می آید.از غذا هم واز کدبانوی بد این غذا.آخ شرم آور است.برای کسی که این غذا را پخته روی اجاق گذاشته و شعله آن را کم نکرده است.آخر این بو جان من ومادرم را میگیرد.آری این همان بوی خردلی بود که یکی از فرشته هایم بر زبان آورد.خردل؟واژه ی ناآشنایی است.حتما خردل اسم نوعی میخک است.آخر مادرم همیشه بوی میخک می دهد.ما بوی میخک خیلی بهتر از خردل است.کاش بوی خردل هم مثل بوی میخک بود.چه بد غذایی چه بد بویی. پس پدر جان آماده باش که آمدیم تا تو را از غریبی در بیآوریم.آری پدر جان من ومادرم به جمع شما و دوستانت پیوستیم.ما هم آمدیم تا برای همیشه زنده باشیم برای همیشه آخر خدا این راگفته.پس فهمیدم دل شوره و شیون فرشته ها برای چه بود.کاش اشک فرشته هام در نمی آمد.کاش اشک مادر قبل از مرگ درنمی آمد.کاش 7تیر نمی آمد.کاش آن روز هیچ بویی نمی آمد.نه بوی بد نه بوی خوب اما .... .

مادرم من را درآغوش گرفت تا فرار کنیم اما به کوهها می رسیم؟

_سرعت مادرخیلی زیاده اولین روزاست که بااین سرعت فرار می کند.ولی میگن عجله کار شیطانه.آخ ...مادرم خورد زمین.فکر کنم مادربرای آخرین باربرزمین بوسه زد.آخرمعولا مادرشب وروز سی وچهاربارزمین را بوسه می زد.پس بااین حساب آخرین بوسه من هم خواهد بود.چه بوی بد وغلیظی می آید.خدا جون قبل از اومدن پیش تواز تو میخواهم هیچ وقت دستور آشپزی را به کدبانوهای بد یاد ندهی تا کسی غذای بد درست نکند وغذایش را روی اجاق از یاد نبرد تابوی سوخته آن دیگرجان هیچ کس را نگیرد.

فکر کنم که به کوهها نمی رسیم.... .آری نمی رسیم مطمئن شدم که نمی رسیم.کوهها هم که جلو نمی آیند.آخر کوهها که خدا نیستند،کوهها فقط خانه ی روزانه من بودند.آری بودند.وای دوباره فرشته اومد جالبه از من و مامان داره عکس میگیره.اما عکس برای چی برای که؟یعنی کسی بعد از این ما را خواهد دید.یعنی کسی در آینده میگوید کودکی بیگناه با بویی ناآشنا ناخواسته مرده؟پس خدایا کسانی که عکس من ومامان را دیدند واز آشپز یا آشپزهای غذا علل پختن چنین غذایی را پرسیدند وحق ما را گرفتند دراین راه باهاشون باش.

7تیرسردشت

خالق محمدپوری

12/03/1390

http://www.sardasht90.mihanblog.com





طبقه بندی: 7تیر سردشت،  مقالات،  سردشت را بشناسیم،  مشکلات جامعه ما، 
.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
قالب وبلاگقالب وبلاگ